قاضى ابرقوه

573

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )

عكرمه پسر أبو جهل ، چون بديد كه من پدر وى بيفگندم ، وى بر من حمله كرد و شمشيرى بدست چپ من زد و دستم مجروح كرد ، و بعد از ان من بدست ديگر با كافران جنگ مىكردم تا مرا آن يك دست درد برخاست كه از من درآويخته بود ، بعد از ان قوّت كردم و آن دست كه از من درآويخته بود به يك بار از خود جدا كردم و بدان دست كه مانده بود جنگ همىكردم ، و أبو جهل افتاده بود و ساقهاى وى پى كرده بود ، معوّذ بن عفراء در آمد ، كه از صحابه يكى وى بود ، و شمشير بر كشيد و به وى زد ، چنان كه رمقى زيادت در وى نماند . و چون سيّد ، عليه السّلام ، بفرمود كه أبو جهل را طلب كنند از ميان كشتگان ، عبد اللّه بن مسعود برفت و پاى بر گردن وى نهاد و گفت : اى دشمن خداى ، ديدى كه حق تعالى ترا چگونه خوار گردانيد ؟ * أبو جهل جواب وى باز داد و گفت : چرا من خوار باشم ، بيش از ان نيست كه مردى را بكشتيد و مردان را چه عيب از كشتن باشد . عبد اللّه [ بن ] مسعود پاى بر گردن وى نهاد ، أبو جهل مىگويد : اى سياه [ 1 ] ، عجب [ 2 ] منزلتى است كه تو يافته‌اى كه چون تو سياهى [ 1 ] كه گله مىچرانيدى به آنجا رسيدى كه پاى بر گردن چون منى نهى . عبد اللّه [ بن ] مسعود گفت : اى دشمن خداى ، عزّت اسلام كارها چنين كند كه چون تواى در زير قدم چون منى خوار كند ، و لكن كار آن كارست كه من اين ساعت سر تو خواهم بريدن و به حضرت پيغمبر ، عليه السّلام ، بردن و سر تو با موى برگيرم و در خاك مىكشم ، تا به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، برم و در كناره بساط وى درافگنم چون گوئى . عبد اللّه بن مسعود ، رضى اللّه عنه ، مردى ضعيف بود ، و چون سر أبو جهل بريده بود ، بهزار جهد برگرفت و در خاك مىكشيد تا به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، برد و بيفگند و گفت : يا رسول اللّه ، اين سر آن دشمن خداى است ، أبو جهل . پس سيّد ، عليه السّلام ،

--> [ ( 1 - ) ] كذا . [ ( 2 - ) ] روا : بزرگ .